خیــــــــــلی این روزا تنهــــــــــام

حالا اشکام هم شبىه تو شده اند گریـه که میکنم نمی آیند

زندگی سخت تر از اونیه که حس میکنی

خودم کم مشکلات داشتم یه گله دیگه روش دارن مشکل میریزن

انگار خدا با ما نیست خدا نمیبینه مارو؟  یا نمیخواد 

انقدر اعصابم خورد که میخوام نباشم اینجا 

اینجایی که خسته شدم از فیلم بازی کردن 

از چاه هنوز خودمو در نیاوردم افتادم تو چاله 

اخه چاله تو چرا انقدر عمیقی ببین حالمو بد به خودت اجازه بده 

که عمقت بالا باشه دیگه از بس کشیدم خودمو از چاله اولی بیرون 

که هنوز تنم زخمی هست دستام دیگه توان حرکتی ندارن 

پاهام دیگه یاریم نمیکنه 

حدایا کسی رو بی کس نکن 

منو که بیکس کردی اینجور دیگه عذابم نده با بنده هات 

کاش بنده هات ادم بودند انسانیت داشتند 

آنقدر ازش گله دارم نمیدونم چطور بگم 

همین اول راه ازش خسته شدم حس میکنم نمیخوامش

کاش پازل شانس دوباره داشت تنهایی  بهتر بود تا کسی که همدم و حامیت باشه اما نیست

نیست اونی که میخوام

باز هم روزگار بگذر 

خوب بودی اما برای دیگرون نه برای من

بابا کاش بودی تا حالا. ازم دفاع میکردی

تو گه میگفتی همیشه هواتونو دارم اینه؟؟

بیا و هوامو داشته باش خداااااااااااا

نوشته شده در جمعه چهاردهم آذر 1393ساعت 1:35 AM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

سلام امیدوارم بخونی

نتونستم بهت زنگ بزنم بخاطر اینکه 

گوشی نداشتم خودت بهتر میدونی از هر کسی

این اتفاق هم توی 3 روز نیوفتاد 

خواهشا تو راجبم بد فکر نکن به خدا قسم  دیگه 

نمیشد بزور با اینا در افتادم 

تو بهتر از هر کسی بودی تو زندگیم بخدا اشکم درمیاد

خیلی وقته دیگه مغازه پا نمیزارم 

نمیدونستم چه طور بهت خبر بدم اجی هم بود زاغمرز 

گوشی نبود چکار میکردم 

چرا اعصبانی میشی مگه چیشد به خدا تنها دلخوشیم این وبلاگه

یکم فکر کن شرایط منم درک کن خودتو بزار جای من

نوشته شده در جمعه چهاردهم آذر 1393ساعت 0:53 AM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

سلام اومدم بعد از مدت ها پست بزارم

من 29 مهر ماه شبش ساعت یک ربع به 12 عقدم شد

فکر می کردم ازدواج کنم با مردی اون میشه تکه گاهم بعد از بابایی مثل تو ،

اما زندگی سخت تر از هر چیزی هست .

شکسته دوباره قلبم ،

وقتی دلم خوش نیست دنیام چه داغونه

وقتی ازم دوری قلبم دوره

یه عمر از احساسم فقط شکست خوردم

هر روز مشکلات زندگی بیشتر و بیشتر میشه

نمیشه تموم بشه ؟؟؟ درونم داغونه

سبک میشم گریه کنم پیشت

سبک میشم سرم باشه روی دوشت

بهم آرامش اولیه رو برگردون

دلم خوش نیست

دلم خوش نیست ...

تمومه زندگیم رفت کاش سر عقدم بودی

برادرتو نگاه میکردم حس میکردم تو هستی

دلم میخواست بغلش کنم گریه کنم اما نیمیشد

بهم حتی دست نداد شاید اونم ناراخت بود از نبودنت

کاش بودی تنها آرزوم همین بود که تو باشی اما نبودی

نوشته شده در جمعه سی ام آبان 1393ساعت 8:4 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

نمیخوام صدامو کسی بشنوه

دیگه حال درد و دل کردن با خودمو ندارم

وای خدا چه زجر آور که حس می کنم همین روزا یه جوری زمین میخورم که دیگه نتونم بلند بشم

الان چند روزه با خودم قهرم همه چیز اینجا اذیتم میکنه

ای دل سر حرفو باز کن ، بشین کنارم ، حرف نزدنت عذابم میده

یه چیزی بگو چرا ساکتی ؟؟ نکنه سکته کردی از این همه مشکلات ؟

تو اگه تنهام بزاری دیگه چیزی ندارم توی زندگی الان دارایم تویی

از نظر مردم یه قلب بی جون و پلاسیده و پیر و شکسته و زخمی هستی

اما واسه من مثل عروسک بچگیمی هر جوری باشی دستتو میگیرم و همراه خودم میبرمت

یه چیزی بگو که بغضمو بشکونه ، چرا انقدر درد داری ؟

چرا بعضی وقتا از درد بیداری یا تو خواب بیدار میشی ؟

به من رحم کن ، تو که صبور بودی تو که رحم می اومدی

به جایی رسیدم که حتی حس میکنم نفس کشیدن برام سخت نیس

تو انقدر وابستم بودی اگه یه روز باهات حرف نمی زدم می مردی

الان چرا ساکتی دل کوچولو

ای دل ، قلبم 

ازم گله نکن ، ناراحت نباش ازم 

چیکار کنم انقدر زخمی نشی؟؟ ها ؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 9:18 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

دلم چه بی قراره دلم پره

یه چیزی داره گلمو فشار میده که با هیچی پر نمیشه

کجایی ؟چه حس بدی دارم حتی نمی تونم بنویسم

بابا قربون دستات برم هر جا هستی دلم میخواد دستاتو ببوسم

داغ دلم کهنه تر شده

بابا بیا کنارم زخم دلم تازه تر از قبل شد

اشک مونده گوشه چشمم ، کمک کن آسمون چشمام بباره همه وجودم شکسته اما بغضم نشکسته

همه چیز تیره تر شد بگو رفتنت شایعه هست

بعد تو مردن برای دخترکت ساده تر شد ، دلم برات تنگ شده بابایی

دلم داره میپوسه خدایی ، هر روز درمونده تر میشم میدونی چقدر دلم پره ؟

دوست دارم باشی پیشم وقتی دلم داره بهونه گیری می کنه

قلبم درد میکنه قفسه سینم میسوزه

سرکارمم هنوز خستگی جسممو حس نمی کنم اما قلبمو خوب حس می کنم

از بس گرفته هر روز به مرگم نزدیک تر میشم

از دیشب تا الان آروم و قرار ندارم دلم میخواد فریاد بزنه

اما نمی شه چی بگم که دیگه روزگارم مثل قبل نیست

باور نمی کنم که بی پدر شدم  مگه میشه بی تو زندگی کرد ؟

با رفتنت هستی منم سوخت

دیگه از 5شنبه از جمعه خسته شدم

چقدر بیچارم که نمی تونم اشکامو بریزم بیرون تو این مدت خیلی ها دلمو شکوندن

خیلی ها نامردی کردن

خیلی ها عذابم دادن ..

اما دیگه تویی نبودی که با بغلت و صدات آرومم کنی

بهشون اجازه ندی که اینکارارو  باهام بکنن

با اینکه به خوابم نمیای دلم نمیاد ازت گله کنم بابا بیا بغلم کن لطفا

چرا من امشب اشک دارم بجای خنده /چرا وقت باید کنارم باشی نیستی /

من تا کی صبوری کنم ؟من هم روی سینم سنگینه یه سنگ رو حس می کنم مثل سنگینیه سنگی که تو قبر رو سینته حس نمی کنی ؟ 

اما من وجودم زیر سنگینیه بغضم له شده ، دلم میخواد مثل بچه ها گریه کنم تورو خدا امشب برگرد پیشم

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 9:42 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

'گاهی اینکه صبح ها دلت نمیخواد بیدار بشی

همیشه نشونه تنبلی نیست !

خسته ای از زندگی !

نمیخوای قبول کنی که یه روز دیگه شروع شده ...

خیلی خسته ام

اصلا دلم نمی خواد یه خودم و تو و بابا دروغ بگم ... بابا

خسته شدم از بس کار می کنم آخرش هیچ

خسته شدم از بس صدات می کنم و آخرش هیچ 

امشب اصلا حالم نیست بابا ... هم یه عالمه دلتنگم هم یه دنیا خستم از آدما ...

از روزگار

خیلی نارحتم  بابا اینجا هیچی جای خودش نیست

هیچکس اونجور که ادعا میکنه مهربون نیست

بابا قبلا بهت میگفتم برگرد الان بهت غطبه می خورم

بابا حالا میخوام بهت بگم برنگرد فقط واسه من دعا کن که منم بیام پیشت هر چه زود تر از این دنیا خارج بشم

بابا خیلی دلم میسوزه وقتی میدونم چه جوری عمرتو به پامون ریختی

چی فکر کردی چی شد ؟؟؟

از اون بالا نگاه میکنی ؟؟؟

میشه بگی با دیدن دنیای من چقدر به حالم گریه میکنی ؟
تا الان هر چی صدات زدم " بابا " دیگه سالهاست با صدای مهربونت نمیگی جانم ، بله ، 

اما حالا بهم بگو با صدات بلند ، بلند داد بزن تا صدات عمق وجودمو بگیره این همه سال که نشنیدم جبران بشه

بگو چرا رفتی ؟ چرا ؟
بگو بهم بگو

بگو داره عمق وجودم میسوزه ...

بگو شاید تو بتونی آروم کنی داغ تو سینم رو

الان باید مثل هر پدری توی خونت باشی

باید باشی

نگو نمیشه !!!

بابا بیا بشکاف ببین توی قلبم چقدر جای شکاف های زخم شد

کاش بودی دستتاتو لمش کنم و توی بغلت زار بزنم و گریه کنم

باهات دردو دل کنم و یه دل سیر هم نگات کنم بزار بگم چقدر عذاب کشیدم

بزار بگم در حق دلم چقدر ظلم کردن

بزار بگم دوستت دارم

بزار صدات کنم جوابمو بدی

بزار داد بزنم بگم یتیم نیستم

تا کی خاطراتو مرور کنم ؟

جات خیلی خالیه ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 10:20 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

روز پنجشنبه دوباره ، , وعده های دیدن یاره ، روی سنگ سردی از غم

میریزه اشکای خستم ، تا قاصدک دوباره ...

خبری ازت بیاره ، با یه دست گل ارزون ، پیشتم من

زیر بارون ...

از بیرون همه چیز رو به راهه

اما هر نفسم درد آه که میکشم

معنی حسرت رو توی کاغذ نمی تونم بنویسم

روی هیچ چیز

صفحه سفید و سیاهی هم نمیشه تایپ کنم

با هیچ زبونی نمیشه توضیح بدم

حسرت خلاصه میشه تو همین فاصله من و تو

بابا

خوابم نمی بره

بغض روی ثانیه هام راه میره

همیشه تو رو کم دارم

تو رو ، عطر صبوریت

کودکانه در آغوشم بگیر

به یاد روزهای در آغوش گرمت بودم

محکم بغلم میکردی میگفتی دتری من ، ناقلی من

که بهانه گریم گرسنگیم بود

حالا دیگه بهانه ام گرسنگی نیست

به جاش یه عالمه دلتنگی گریست ...

دارم این روزا سخت گریه میکنم

امروز دلم تنگ شد با آسمون دلتنگیم کلی بحث کردم 

با زمین و تنهایش با نبودنت

با اون همه مهربونیت و خوبیت و دلتنگ بودنم دیگه طاقت موندن ندارم

من آن شانه هایت رو میخوام که عمری پناهم بود

همان یک وجب شانه ات تمام دارایی من بود

یاد روزای تو ماشین آخرین شب با تو بودن میوفتم

کاش تموم نمی شد

تو با رانندگی سر گرم بودی و من روی شونت آروم خوابیدم

کاش اون روز تموم نمیشد

نیستی و من خسته هستم تو لا به لای برگ های زندگی


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 8:55 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

سلام

امروز هم از اون روزای خسته کننده اس

دلم بد جوری هواتو کرده بابا

کاش میشد باشی فقط برای یک لحظه

یک لحظه یاشی

کاش خسته شدم از اینجا

از همه جا از آدماش از نداشنت

دلم هوای سنگتو کرد من دیگه به سنگ سرد هم قانع شدم

می‌خوام برگردم به روزایی که 
بالاترین نــقطه‌ى زمین،
 
شــونه‌هات بــود...
برایم کمی دعا کن به دعا های تو محتاجم بابا خوب هستی؟

رو براهی ؟
جات خوبه؟
بابا بهت گفتم من همه چیز رو باختم حتی خودم ؟
من همه چی رو باختم بابا می فهمی
قبلا بودی ، یه دستی سر من میکشیدی
یه مهربانی با من میکردی الان که
، من معذرت میخوام من دیر به دیر میام .

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 1:5 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

همش از اونجایی شرو شد که من به خاطر اینکه نزدیکش نباشم رفتم مدسه غیر انتفاعی

که غیر حضوری برداشتم

الان هم یه درسمو مشکل دارم

خیلی مشکل به حدی که پاسش نکردم اما

پول دانشگام پرید خداااااااا

کاش زمینت دهنشو باز میکرد میرفتم داخلش

خدا این همه صدات زدم این شد جوابم ؟

کجایی تو آخه من دارم دق می کنم

کاش برای دردم مرهی وجود داشت

کاش ....

درونم داره میسوزه

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 11:50 AM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

نمی دونم چی بگم شادم یا نه ؟

متوسط اما دارم میگم

ته دلم داغونه ها

آروم برو یواش

خیلی دلم بد گرفته از اعماق

راستی دانشگاه قبول شدم

نمی دونم برم یا ..........................

باز .. بی انتها

زندگی نفس کش میخواد تو رو همش میکشونه سمت خودت

ممکن هر لحظه از زندگی ببرم

انقد اینجا می مونم تا خدا دلش بسونه

تا صدام بهش برسه

کاش بمیرم

یعنی چرا دلم گرفته ؟؟؟؟؟

تو بهم بگو

خدا ........ :)

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1392ساعت 7:41 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

هی

خیلی سخته یکی دوست داره و تو دستش داشته باشی بهت بی اعتنا باشه

تو هم مجبوری بهش بی اعتنا باشی

خدا چقد دلم گرفته

دیگه نایی ندارم

طاقت موندن ندارم

هنوز دلواپست میشم ولی تو سرد و مغروری

دلم میخواد برگردم پیشت اما میدونم نمیشه ...

خیلی میخوامت

میدونم یه روزی نمیرسم بهت

دارم قید یه احساس خوبو میزنم

دستام دیگه نمیتونه از احساسم بنویسه

هیچی دیگه نمیشه بگم بهت

تو دلم بدجوری آشوبه

یکیم که بی تو بدجوری افسرده

کی میشه منم بمیرم طاقت موندن ندارم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت 3:55 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

سلام 

تولد مبارک ببخش که یک روز دیر بهت گفتم 

آخه این روزا اصلا نت نمیام 

دلم واست تنگ شده 

دوست داشتم تولدتو برات یه کادو بیارم 

کیکو برام فوت کنی 

ببینم کادوهاتو با ذوق باز کنی 

خوشحالیتو با چشام ببینم 

حیف که من نیستم اما

هست جای من مگه نه ؟

تو خوشحال باش همین برام کافیه 

دوستت دارم لامصب اینو کاش میفهدی 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392ساعت 10:57 AM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

نمیدونم چه جوری بگم

از دردی که خودم شدم عشقم داره میکشه

خدا       اون چرا ؟

مگه نگفتم مواظبش باش ؟

خدا ببین اون اونو به همه دوستاش معرفی کرد

اون واقعا اونو میخواست

خدا

چرا اونو ازش گرفتی ؟؟؟

اینطوری بود امانت داری ؟؟؟؟

خدا چه حالی داره

چه حالی داره  نمی تونم اینطور تحمل کنم

نمیشه ایتنطور ببینمش

نمیییییییییییییشه نمیتونم ساکت باشم

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 2:48 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

میدونی حال این روزام بعد تر از همس

هر کی امد دل ساده ی من رو شکست

دیگه تنها شدم تو دنیا بدون خودم

بی هوا نوازشم کن اشک و غصه هامو کم کن

قلب من بهونه داره چاره ای نداره غیر از این که باز دوباره سر رو شونه هات بزاره

داغونم

اصلا حالم خوب نیست

یه درد که هنوز تموم نشده یکی دیگه شرو میشه

این چه مدلشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مـ ــ ــنــ ــ  خســ ــ ـتــ مـــ

دیگه نمیتونم میفهمی از همه چیز بریدم خدا کجایی؟

پس خدایی که میکنی کجاس ؟ برا کیا میکنی ؟

بغضم گرفته دنبال تو باید کجا بگردم ؟

بگو منو یادته یات نرفته

نمیبینی من اینجا دل نگرونم / نذار اینجا تنها بمونم

تو این بارون تنهایی کجا رو دارم برم ؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت 1:41 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

سلام باباجون خوش به خالت دیگه تنها نیستی

قرار بود منو ببری اما چرا اونو بردی ؟؟؟

ها ؟؟ بابا این رسمش نیست من ازت بخوام منو ببری تو اون ابرا اما مامانتو ببری

اینو بردی که تنها نباشی ؟؟؟ ها ؟؟ خوب تو بیا دست منو بگیر ببر قول میدم من تنهات نزارم

بابا دلت برای مامانت تنگ شده؟؟؟ دلت دیگه تنگ نباشه امروز امد

امد پیشت تا همیشه بمونه کنارت

چطور بفمونم داغونم که ؟؟ تو رو تو خواب میبینم گریم امونم نمیده

چشام پر از اشک میشه تو رو نشون نمیده ....

من میخوامت آخه لامصب دل منم برات تنگههههه

بیا منو هم ببر لطفا دلم برات پر میکشه امروز دوباره برام ۷ سال پیش مرور شد

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392ساعت 4:47 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

الان چند سال شد ؟؟

قاصدک

ازم دوره خیلی دوری

از این دوری حالم بهم میخوره از تمامش

میدونی دیگه رمقی ندارم

نمیدونم چطوری دارم تحمل میکنم

دلم براش پر میکشه برای بغل کردنش برای بوی تنش

امروز از اون روزای نحس توتاریخه

بابا نیاز دارم بهت دیگه دارم خفه میشم از این همه درد و آه و بغض

دیگه نمیتونم نفس بکشم کاش اون تصادف لعنتی ....

کاش اون روز منو میبردی تو که هر روز منو میبردی اون روز چرا ؟؟؟؟؟

بابا چرا؟؟؟ دیگه نمیخوام این دنیا رو بیا دست منو هم بگیر

لطفا

دلم برای گفتن کلمه بابا و شنیدن دتری تنگ شده

قاصدکم کی به مقصد میرسی؟؟

کسی امروز رو جز من مامان آجی و دادش یادش نیس

نمیدونم چرا با وجودی که اینا کنارمم باز احساس تنهایی میکنم

چرا دلمو میشکونن

دیگههههههههههههههههه نمیییییخوام خدا نمیخوام

چرا بابامو گرفتی ؟؟؟ تا کی باید دور بمونم ازش ؟

قاصدکم تو برو پیش بابا بگو دلم براش تنگه

بگو دلش شکسته

تو براش بگو

قاصدکم بگو بیاد منو ببره شاید به حرفت گوش بده ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 6:43 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

کاش اونقدر دلگیر نبودم که بی بهونه اشکم در بیاد

تا الان که جلوشو گرفتم

خدایا نمی دونم چمه ولی خیلی عوض شدم

اصلا عوضی شدم

همه ی زندگیم تغییر کرده  گاهی خوشه گاهی تلخی

که بیشترش تلخه

اما تلخیشش از کسیه که انتظار ازش سخته برام

خدایا صبورم کن - کمکم کن

نمیدونم چه جوری دارم روزامو میکذرونم

ای خدا تو کجایی؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 8:55 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

دلم بدجوری آشوبه

یعنی من خدا دارم ؟ چرا پیداش نیست ؟

برام سخت بود که از یکی دیگه بگی که دوستش داری

نمیتونستم تحمل کنم

میفهمیییییییییییییییییی؟

داغونم

دیگه مطمئن شدم که از رو دلسوزی دوباره باهم شرو کردی

زیادی دیدی دارم به خودم آسیب میرسونم

میدونس میکشم خودمو میدونس

اما میکشم خودمو

خدا دیگه نمیخوامت

تا امروز صدات کردم تو کلمو زدی که بره پایین

هر روز پایین تر میرفت سرم خسته نمیشی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا کجا ها ؟

باشه بزن

لعتی بزن

بزن برم زیر خاک دیگه چرا میخوای زجرم بدی ها ؟

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 12:54 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

نمیدونم از کجا شروع کنم

از جایی که دوباره باهمیم

این آرزوم بود آرزوم هر شب با ۱ آرزو می خوابیدم

« یا بیایی دوباره سراغم یا برمیرم »

میدونی چقدر سخته آدم مرگ خودشو بخواد ؟؟؟

میدونی چقدر سخته آدم انتظار بشینه

بعد انتظار اون همه وقت ها که هر ثانیش برام یک عمری بود

نمی دونم چه جوری و چرا زنده موندم اما العان از اینکه دوباره با توام

خوشحال خوشحالم

اما یه حسی داره بهم میگه دوسم نداری فقط به خاطر اینکه دیدی دیگه امیدی

به زندگی

ندارم باهامی چرا حس میکنم اون آدم اولی نیستی

با بعضی از حرفات میخوای منو بخندونی اما نمی دونی که من داغون تر میشم

اما باز من چه ساده می خندم دیگه نمی دونی که من

حتی دوباره لبخند زدن هم دل میخواهد که من دیگر ندارم !

برام سخته که از یکیدیگه بهم بگی

سختههههههههههههه

دارم ذره ذره آب میشم دلم برای زندگی کردن بهانه ای میخواد

مثل یه بوسه عاشقانه که منو به یاد بیاره زنده هستم...

این روزها بغض میکنم

میشکنم ، خرد میشم ، اشک میریزم

اینها روحمو به آتیش میکشونه آروم آروم خاکستر میشم

کسی که هرگز به من مطعلق ندارد

اینه عشقه یک طرفه من کاش فقط کمی تو هم احساسی به من داشتی

سخته برام از خندیدن بگم چه برسه بخندم اما برات میخندم با بغضم

فقط کمی تحملم کن       لطفا

بزار آخر روزای زندگیم خوش باشم میخوام زنده نباشم

میخوام آخر عمری کمی برام لذت داشته باشه با اینکه همش میمیرم با حرفات

اما باز میخوامت..

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 7:25 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

دلم بد گرفته 

میدونی از همه و از همه کس دلم گرفته خیلی دلم گرفته 

خیلی 

کاش پدرم زنده بود و کمی از دلتنگیم بر طرف میشد 

دیگه خسته شدم از تنهایی حتی مادرمم آرومم نمی کنه دیگه بریدم 

خدا بریدم 

میخوام بمیرم همین دیگه هیچی نمی خوام 

خدا چرا منو آفریدی که انقدر تنها باشم ؟

یعنی خوشت میاد زجر کشیدنمو میبینی ؟

بابا 

دلم برای این که این کلمه رو صدا کنم تنگهههههههههههههههههههههه

نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 9:18 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

میدونی تنهایی یعنی چی ؟؟؟

میدونی وقتی کسی رو نداری یعنی چی ؟؟

میدونی چه حسی داره یکیو دوست داشته باشی که به خاطر یه چیزایی

قید  دوست داشتنت ، احساست و خودتو بزنی ؟؟

میدونی از دوستات نارو بخوری یعنی چی ؟

می دونی خود خوری یعتی چی ؟؟؟

میدونی شبا باید بالشتت از اشک خیسه خیس بشه چیه ؟

میدونی گریه چیه ؟

میدونی بغض یعنی چی ؟

میدونی ساکت بودن  در برابر همه چیز یعنی چی ؟

میدونی درد یعنی چی ؟؟

میدونی اصلا درد چیه ؟ نهههههههههههههه

تو هیچی نمیدونی نمیدونی چی دارم میکشم این روزا

روزایی که هر روزش برام یه ساله

خیلی از حرفا هست که آدم حتی نمیتونه بنویسه چه برسه بگه

خداااااااااااااااا میدونی اینا یعنی چی ؟ کی هست به دادم برسه ؟

دنیام داره میسوزه به کجا پناه ببرم ؟؟

کاش ... کاش

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 8:39 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

دوباره دارم آتیش میگیرم 

همون آتیشی که تو

تو وجودم روشن کردی یه مدت داشت خاموش میشد دوباره 

نمیدونم چم شده داره روشن میشه 

ای خدا دلم چشه ؟؟؟

چرا یکی نیست که باهاش حرف بزنم تا یکم خالی بشم ؟

همه بهم نارو زدن همه 

العان فقط یه دوست می خوام دیگه دارم از پا می اوفتم 

میدونی 

از کی تا العان نابود شدم می خوام خودمو خلاص کنم ؟؟

می خوام از زندگی خلاص بشم 

دلم میخواد گریه کنم بغض سکوتو بشکنم 

از ته دل داد بزنم بگم دوست دارم 

داد بزنم بگم دیگه دارم ذره ذره آب میشم ....


نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 9:50 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

سلام

سلامی از اعماق قلب شکسته

مینویسم برای تو

برای قلب شکسته ام

می نویسم برای جسم سرد و بی روحم جسم منجمد و مرده

برای غروری که برای تو له کردم

برای اون همه احساسی که تو خودم کشتم گفتی برو...

برای اون همه خاطراتی که داشتیم

تلخ

شیرین

حتی باد و بارون و برف و آفتاب و خاک و دریا و ..

فقط دلم تنگ شده

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 8:7 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

بعد از چند وقت دوباره سلام

بعد از این همه مدت باز به یادت افتادم چرا ؟؟

چرا میگن هیچی مثل عشق اول نمی شه ؟؟؟

چرا همه عشق اولشون عشق یک طرفس ؟؟؟

آخه گناه من چیه خـــــــدا ؟؟

میگن آدم وقتی میخوابه روحش از بدن جدا میشه به گذشته و آینده میره

این راسته ؟؟؟

خدا جواب بده راسته ؟؟

اگه راسته پس راست بود اومد تو خوابم گفت پشیمونه ؟؟؟

از حرفش و از کارش از تمام چیزا ؟؟؟

خدا چیو باور کنم ؟ آخه هیچکی پیدا نمیشه کمکم کنه ؟

یکی خوابمو تعبیر کنه برام ....

یعنی بر میگرده ؟؟؟ دلم خیلی براش تنگ شده ...

اگه بر نمیگرده خدا چرا داری دردمو تازه میکنی ؟

من داغون داغونم ... العان خراب و داغونم

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 9:3 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

می خوام تو رو تو این لحظه ،

از من نخواه آروم بگیرم  ،

به خدا خیلی وقته دلم به هوای امدنت منتظر نشسته

روز های تکراری گذشت اون لحظه های بیقراری گذشت

از اون شب های پر از گریه و زاری کمی دلم آرامتر شده

فراموشت نکردم ،یه چند وقتیه که دلم از غمها رها شده

شب های تیره و تار من

مدتی بیش نیس که میگذره از اون روز های پر از  غم

به یاد می آرم تمام حرفاتو

باز هم گذشته ها میسوزاند دل تنهاییم را

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 6:3 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

چرا ساکت نمی شی ؟؟

صدای نفس هایت ... از این راه آغوش او از این راه دور هم

آزارم میدهد ....

لعنتی آرامتر تر نفس نفس بزن

به سلامتی

تنهاییـــــــــــــــــــم

که هر وقت بهش خیانت کردم باز اومد

سراغم !!

 
http://i43.tinypic.com/15gv2xd.jpg

رسیده ام به حس برگی که

میداند باد از هر سمتی بیاید

سرانجامش افتادن است ....

برگم که میافتم

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1391ساعت 7:58 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

تمام سیگار های دنیا را

هم دود کنی

کسی

متوجه نمی شود که چه تنهایی

جز پیرمرد سیگار فروش

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1391ساعت 7:37 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

میشمارم

اشک های ریخته ام را ...

جاهای زخم هایم را ، تکه های شکسته غرورم را ...

شکسته های قلبم را ...

بغض های فرو خورده ام را ...

دوستت دارم ها و گفتن عاشقتم روی دلم مانده را ...

شبهای بی تو بودنم را ...

مرگ های پیاپی ولی باز هم زنده ام را ...

و در آخرش هم شمارش :

دوستت داشتن های دروغیت را ...

نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 7:38 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

یه روزایی تو دوراهی گیر میکنی

بعضیا واست دوراهی میسازن

بعضی از جاده ها دوراهی هستند و ...

آخ اگه عقل و دلت باهم تو رو تو دوراهی بندازه

دیگه نمی دونی چیکار کنی آخه عقل و دلت میگن :

عقل : ولش کن چقد بهش فکر میکنی ؟؟! مگه اون بهت فکر میکنه ؟

دل : نمیشه بهش فکر نکنم آخه این همه با هم بودیم اون همه خاطره

به قول خودش از ابرو جنگل و باد و بارون و ... همه خاطره داریم ..

مگه میشه اون به من فکر نکنه مگه به همین آسونایست ؟؟؟

عقل : کدوم خاطره اون خاطره ها رو دور ریخته تو چه ساده ای به خودت فکر کن

آره چرا آسون نباشه ... چطور آسون تموم کرد میخواستی فراموش کردنت انقد سخت باشه ؟؟

دل : هوی چی میگی بار اول و آخرت باشه اون تموم نکرد ما با هم خواستیم تموم بشه ..

اون منو دوست داره دوست داشتن چیزی نیست که آسون بوجود بیاد و آسون از بین بره

عقل : آخه آدم عاقل چه دوست داشتنی ...

این ها تو غصه هاست اون تو رو دوست داشت به پات می موند

بر میگشت اون دوست داشتنی که تو ازش حرف میزنی اون دوست داشتن نیست

اون هوس هست اون تا العان برنگشت میدونی یعنی چی ....

یعنی برو تو هم مثل یکی دیگه ...

دل : اون دوستم داره داره داره داره

پس اون همه کاراش اینا همه کشک بود

اون اطمینان داد که دوستم داره پس چرا اون کارا رو میکرد ؟؟

تازه اون بر میگرده اون حتما فرست نکرد ولی من می دونم بر میگرده

قلبم دلم وجودم میگه  تا حالا حتما کار داشت .... داشت امتحانم میکرد

آخرش به این میرسه که عقل میگه برو بابا تو هم دیگه اوجشی این همه دختر

مگه به تو میچسبه دلخوشیش چیه ؟؟ اون دوستت نداره بعد دعوای مفصل

عقل و دل من هم همینه  همیشه با هم دعوا دارن یه روز خوش ندارم

شما بگین چی کار کنم اینا مثل اینکه پدر کشتگی دارن یه راهنمایی کنین

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 3:53 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|

یه رویایی هست که خیلی وقته تو ذهنمه

کی به این رویا میرسم ؟؟

اما من .... هر لحظه ... هر جا

با خودم رویاتو میبرم

به خاطر این بی اعتمادی اشکام سرازیره ...

هر روز که میگذره انگار که

راه ها رسیدن همراه با باد سرد

من رو جا میذارن

میترسم که این رویا رو از دست بدم

همون طوری که نوشتم تو دفتر خاطراتم

دلم امیدوارم خسته نشی که همین طور میگذره تکرار روزهات

خیلی ترسیده بودم

با اینکه گریه کردم

هر روز که میگذره این رویا منو تو خودش بیشتر درگیر میکنه

 

+نمی دونم این رویاهام میتونه دمون بیاره یا اینکه .... 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 3:20 PM توسط ســـــاحل تشـــــــــنه|


آخرين مطالب
» 9/14
» برای تو
» 8/30
» 5/13
» 4/14
» 2/21
» 2/18
» 2/15
»
» +12

Design By : Pichak